دلنوشته های گهگاهی

نگاشت نشیب و فراز های زندگی، زیباست

پناه
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٧ 

از چه بگویم؟

از که بنالم؟

به چه کسی پناه ببرم؟

خدای من این چه حکایتی است که می رانم خود را از تو ؛ به خود

و باید پناه ببرم از خود به تو!

خدایا چه کنم که من نه آنم که توانم زیست بی تو، و با خویشتن...

خدایا چه کنم که خود می گویی این گونه نایست و بازگرد.

خدایا!

مهربان ترین بر من!

توّابی تو مرا گستاخ کرد.

خدایا، ای برترین و بهترین و سبحان

پناه می برم از خود به تو، خداوندا، ای آنکه قدرت و تسلط و سلطانی ات بر هر چیزی احاطه یافت.

زندانی ام...

خدایا... عزیزا... لطیفا... رحیما...

زندانی ام...

از که خواهم آزادی، که زندانی ام در دست طاغوتی که نیست امیدی بر آزادی از چنگالش

امیدی نیست مگر با لطف و عنایت، مغفرت... رحمت...

خداوندا زندانی ام در دست خود.

خداوندا مرا برهان از خود.


کلمات کلیدی: پناه ، زندانی ، نفس
 
تو را صدا می زنم
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٢ 

تو را صدا می زنم اما نگو «در برون چه کردی که درون خانه آیی؟»

تو را صدا می زنم ، می دانم که تو حاضری ، اینجایی و تو آماده ای که من بیایم.آری اینجا تو منتظری و منم که در فراقم. فراقی که خودم ساخته ام و خودم باید آن را بشکنم. تو را صدا می زنم نه برای اینکه مرا ببینی ، می خواهم تو هم صدایم کنی . باشد که روزی بیدار شوم. باشد که روزی از این قفس تنهایی رها شوم وغرق شوم در تو. ای والا ترین معشوق بهترین عاشقان.

می خواهم تو را بشناسم ای بهتریین آفریننده. ای مهربان ترین برمن!

          کمکم کن! کمکم کن که کمک کار خود باشم.

کمکم کن دوستت داشته باشم. کمکم کن ...


کلمات کلیدی: مناجات ، فریاد
 
شاید سبز
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۱ 

اکنون اینجاییم

گذرگاه کوتاه عدم

هیچ امیدی نیست

وشاید هیچ منجی

عمر همین بود

            گذر کرد

                        سر آمد.

وما

 وما ...

   هنوز اینجاییم

      گذر گاه کوتاه عدم!

 

      خورشید هست.

  روشنی هست.

نور هست.

پرده نیز هست.

 

ما هنوز اینجاییم

تنهاییم و چشم ها بسته

 

    ثالث گفت، زندگی شاید همین باشد

                                                شاید!

       اما اگر به شایدهاست ...

پرده ای هست

وجودی هست

خورشیدی هست.

                                    شاید!


کلمات کلیدی: امید ، احتمالات
 
شبِ ابدی
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠ 

اینجا شب است

و هنوز تاریکی است.

                   آرمش و سکوت

اما نه برای رفتن

                   نه برای ماندن.

دامنی آلوده

صدایی وهم آلود

صورتی تلخ

سنگینی زنگ ...

نور سرخی می بینم که فرا می خواند، من را، ما را

اما ...

اما نه به سوی او

باز صدایی می آید

و می خواند مرا به درون

اشتیاقی افزون

برقی در چشم

          وعده ی دل

                             ... همه چیز پوشالی است.

                                      سست است و خراب.

 

          ومن اینک می دانم

          که صدا را پاسخ خواهم گفت

          به فراموشی خواهد رفت

          رفعت و بیداری :

                                    همگی بر بادند.

 


کلمات کلیدی: وسوسه ، تسلیم ، شب
 
بی خیال
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠ 

بی خیال

زندگی حجم هاست

رنگ ها گوناگون

سبز  و سرخ

آبی و بی رنگ

ناظران آماده، که ببّرند و بدوزند و ببافند

          رنگی کن ، که بینند

                   و بخندند!.


 
قضیه ی دکمه ی بالایی پیراهن من!
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠ 

 

بار اولی که یکی از فامیلا رو دیدم، ریش داشت، پسر با مرامی بود، با هم صمیمی شدیم، ولی بیشتر اون حرف می زد و من طالب شنیدن بودم. بعد دو سال، بار دوم که مهمون اونا بودیم با تیغ اصلاح کرده بود.خودتون که می دونین وقتی از کسی قیافه ای تو ذهن آدم باشه و بعد با یه قیافه ی دیگه ببیندش تعجب میکنه! ما هم با اجازه  شما یه مقدار تعجب کردیم! من یه نگاهی بهش کردم و برای اینکه تعجبمو پنهون کرده باشم یک لبخند از روی خوشحالی ناشی از رسیدن به رفیق شفیق قدیمی پس از سالیان دراز  بهش تقدیم کردم و گفتم : سلام!

خلاصه اومدیم و نشستیم و سلام احول پرسی های معهود(به قول آق جمال زاده) به جا اومد. یک دفعه این فامیل ما رو کرد به ما و با تمام وجود گفت:

احمد ببین ! فکر نکن وقتی یکی با تیغ اصلاح می کنه  آدم بدیه، اصلا نمیشه گفت طرز فکرش چیه، چه جور آدمیه، نمیشه همینجوری حکم داد که این آدم کافره و حکم ارتدادشو داد. نمیشه همینجوری و بدون دلیل ...  . دوستان سرتونو درد نیارم این رفیق شفیق مدتی در مورد ضرر های سطحی نگر بودن و فواید عمقی نگر بودن برای ما سخنرانی کرد. و در نهایت نفس عمیقی کشید و گفت خلاصه اینکه احمد جان سطحی نگر نباش و در مورد آدم ها، هبچ وقت از روی ظاهرشون قضاوت نکن.

بنده یه نگاه شاگرد اندر استاد به ایشون انداختم و دو دل، با صدای آروم همراه با احساس گناه! پرسیدم:

خب شما از کجا می فرمایید که من اینجوری فکر می کنم؟

مِن و مِنّی کرد و گفت: " آخه .. آخه .... چیزه! .... اون دکمه ی بالایی و بستی گفتم شاید ..."


کلمات کلیدی: ظاهر بینی
 
قفس،امید، سروش، آزادی، توهم
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠ 

 

گذشته!

زندانی بود و مرا از آن خارج کردند

حال!

قفسی است

من در قفسم .   نفسم تنگ است، درد می کشم.

نگاه ها بر تنم می تازد. نگاه نگهبانی که مرا می پاید،می کاود، نمی داند!

آی آزادی ... افسوس   افسوس   افسوس

روانم من ؛ جاری، بی اختیار...

می روم به سوی زندانی بزرگ تر و محکم تر

آینده!

سروش من، کاش ؛ ای کاش که می گفتی نخواهی آمد

چشم به راه ماندن سخت است

خیلی سخت

خیلی سخت

 


کلمات کلیدی: دل نوشته