پناه

از چه بگویم؟

از که بنالم؟

به چه کسی پناه ببرم؟

خدای من این چه حکایتی است که می رانم خود را از تو ؛ به خود

و باید پناه ببرم از خود به تو!

خدایا چه کنم که من نه آنم که توانم زیست بی تو، و با خویشتن...

خدایا چه کنم که خود می گویی این گونه نایست و بازگرد.

خدایا!

مهربان ترین بر من!

توّابی تو مرا گستاخ کرد.

خدایا، ای برترین و بهترین و سبحان

پناه می برم از خود به تو، خداوندا، ای آنکه قدرت و تسلط و سلطانی ات بر هر چیزی احاطه یافت.

زندانی ام...

خدایا... عزیزا... لطیفا... رحیما...

زندانی ام...

از که خواهم آزادی، که زندانی ام در دست طاغوتی که نیست امیدی بر آزادی از چنگالش

امیدی نیست مگر با لطف و عنایت، مغفرت... رحمت...

خداوندا زندانی ام در دست خود.

خداوندا مرا برهان از خود.

/ 0 نظر / 15 بازدید