قضیه ی دکمه ی بالایی پیراهن من!

 

بار اولی که یکی از فامیلا رو دیدم، ریش داشت، پسر با مرامی بود، با هم صمیمی شدیم، ولی بیشتر اون حرف می زد و من طالب شنیدن بودم. بعد دو سال، بار دوم که مهمون اونا بودیم با تیغ اصلاح کرده بود.خودتون که می دونین وقتی از کسی قیافه ای تو ذهن آدم باشه و بعد با یه قیافه ی دیگه ببیندش تعجب میکنه! ما هم با اجازه  شما یه مقدار تعجب کردیم! من یه نگاهی بهش کردم و برای اینکه تعجبمو پنهون کرده باشم یک لبخند از روی خوشحالی ناشی از رسیدن به رفیق شفیق قدیمی پس از سالیان دراز  بهش تقدیم کردم و گفتم : سلام!

خلاصه اومدیم و نشستیم و سلام احول پرسی های معهود(به قول آق جمال زاده) به جا اومد. یک دفعه این فامیل ما رو کرد به ما و با تمام وجود گفت:

احمد ببین ! فکر نکن وقتی یکی با تیغ اصلاح می کنه  آدم بدیه، اصلا نمیشه گفت طرز فکرش چیه، چه جور آدمیه، نمیشه همینجوری حکم داد که این آدم کافره و حکم ارتدادشو داد. نمیشه همینجوری و بدون دلیل ...  . دوستان سرتونو درد نیارم این رفیق شفیق مدتی در مورد ضرر های سطحی نگر بودن و فواید عمقی نگر بودن برای ما سخنرانی کرد. و در نهایت نفس عمیقی کشید و گفت خلاصه اینکه احمد جان سطحی نگر نباش و در مورد آدم ها، هبچ وقت از روی ظاهرشون قضاوت نکن.

بنده یه نگاه شاگرد اندر استاد به ایشون انداختم و دو دل، با صدای آروم همراه با احساس گناه! پرسیدم:

خب شما از کجا می فرمایید که من اینجوری فکر می کنم؟

مِن و مِنّی کرد و گفت: " آخه .. آخه .... چیزه! .... اون دکمه ی بالایی و بستی گفتم شاید ..."

/ 1 نظر / 15 بازدید
محمد رضا

محشر بود عالی بود حالا نگفتی دکمه پیرهنت رو چرا بستی؟